علی اکبر دهخدا

تدوین: مهدی ياراحمدی خراسانی

 

مقدمه

اظهار نظر درباره دهخداي شاعر

   شناخت دهخداي شاعر، ازآن رو ضرورت دارد كه نه تنها شعرهاي استوار وپرجان و جوهري ساخته كه گاه با آثار اساتيد فن پهلو مي زند، بلكه هم  از آن روي كه دهخدا يكي از معدود كساني است كه پيش از نيما آغاز به نوآوري در شعر فارسي كردند. البته اين  نوآوري  در نخستين نگاه، بيشتر جنبه نوآوري فكري دارد تا قالب تازه. وفكر نيز بنا به اقتضاي زمان يا از سياست و جامعه وانقلاب است يا يورش به خرافه و قشريگري و درماندگي  از مدنيت و تكام علوم صنعتي، بهداشتي وكلا انساني؛نشانه نوگرايي او در شعر، يا در واقع احساس نياز به نوگرايي ( بيشتر فكري گهگاه زباني را) مي توان از شيوه آغاز شاعري او دريافت.

   پژوهشگران، با بينشي  دقيق، خط سير زندگي، آثار ادب و شعر دهخدا را دنبال مي كنند، دوره هاي مختلف فعاليت شعريش را به موازات يا همزمان با ساير فعاليتهايش تصوير مي نمايند و خواننده را با روح و كالبد شعردهخدا آشنا مي سازند .به طوري كه دكتر محمدرضا شفيعي كدكني (م.سرشك)براي او مي سرايد:

در آن سپيده ناپايدار

تو مثل كرگدن از بيشه پا برون هشتي

و آسمانه شب را چو آسمان سحر

شكافتي و شكفتي بسوي بي سويي

در آن سپيده ناپايدار مرغي را

به همسرايي خود خواندي

و مرغ هيچ نگفت

و خون زشاخه فرو ريخت

و مرغ پر زد و از ريسمان باد آويخت.

در آن سپيده ناپايدار، مرداني

زدور مي خواندند

هنوز نعش صداشان بر آبها جاري ست.

   شعرهايي كه از شادروان  دهخدا طي چند سال اخير به تفريق  اينجا وآنجا بدست آمده در مجموعه اي  با عنوان « تكلمه » درج گرديده است.

     شعرهاي عاميانه در روزنامه  جنگل، دو رباعي ويك قطعه و يك مصراع،  درامثال وحكم ، تعدادي شعر به خط دهخدا و قطعه اي نيز در مجله آينده از وي باقي مانده است. كه قطعه دهحدا قبلا در فرهنگ فارسي معين  به عنوان شاهدي براي واژه «منش گردا » با تغييراتي درج گرديده و ذيل آن توضيح داده اند كه اين قطعه از دهخدا است كه در چاپ اول « مجموعه اشعار » نيامده است.

   از مجموع آنچه گذشت بر مي آيد كه سروده هاي دهخدا خيلي بيش از اينها است كه  تاكنون طبع و نشرگرديده وباقي مانده ي  آن سر و سرودها بي گمان نزد ورثه ي مرحوم دكتر معين ؛ بازماندگان، شاگردان، معتقدان دهخدا ونويسندگان لغت نامه است.اميداريم روزي اين آثار منتشر شود و در دسترس دوستداران آثار دهخدا قرار گيرد.

 

زندگي نامه  دهخدا

    شادروان علامه علي اكبردهخدا در حدود سال 1297 هجري قمري برابر1257 هجري خورشيدي و 1879 ميلادي در تهران به دنيا آمد. پدر دهخدا مرحوم خانباباخان ازملاكان متوسط قزوين بود كه پيش ازتولد دهخدا به تهران آمد ودر اين شهر اقامت گزيد. بيشتر از ده سال نداشت كه پدرش از دنيا رفت وعلي اكبر با سرپرستي مادر به فراگرفتن دانش همت گماشت.

    دهخدا زبان عربي و معارف اسلامي را در محضر دو تن از استادان وقت  ـ شيخ  غلام حسين بروجردي و حاج شيخ هادي نجم آبادي ـ آموخت و پس از افتتاح مدرسه ي سياسي در تهران در آن مدرسه به تححصيل پرداخت و زبان فرانسوي و ساير علوم و فنوني را كه در آن مدرسه وارد خدمت وزارت امور خارجه مي شدندو بسا به مأموريت هاي سياسي درخارجه يعني عضويت سفارتخانه ها و قونسولگريهاي ايران منصوب مي شدند.ميرزا علي اكبر خان دهخداي ماهم در معيت مرحوم معاون الدوله غفاري كه مأمور سفارت ايران در بالكان شده بود به عضويت در همان سفارت ومأمور شده و با ايشان عازم بوخارست شد. دهخدا دوسال دراروپا وبيشتر در وين پايتخت اتريش اقامت داشت ودرآنجا زبان فرانسوي را تكميل كرد ودانش هاي جديد را آموخت.

« روزنامه ي هفتگي صوراسرافيل  نه ماه پس از آنكه كشور ايران در عداد دول مشروطه قرار گرفت در تهران منتشر شد. شماره يكم آن در تاريخ پنجشنبه 17 ربيع الاخر 1325ه.ق و شماره 32 كه آخرين شماره دوره ي اول روزنامه بود روز شنبه 20 جمادي الاول 1326 ه.ق سه روز پيش از بمباران مجلس وچهار روز قبل از اعدام جهانگيرخان مظلوم منتشر شد.»

      دهخدا با ميرزاجهانگيرخان شيرازي و ميرزاقاسم خان تبريزي در اداره و روزنامه هاي مهم صدر مشروطيت بود كه در بيداري مردم و مبارزه عليه دشمنان نهضت مشروطيت ايران نقشي سازنده داشت. اهميت صوراسرافيل بيشتر بواسطه ي مقاله هاي كوتاه « چرندوپرند » بود.

     اين سلسله مقاله هابه امضاي دخو، خرمگس، سگ حسن دله،غلام گدا، اسيرالجوال، دخوعليشاه، روزنومهچي، خادمالفقراء ،دخوغلي ونخود همه اش به چاپ مي رسيد. باري، دهخدا دركنار روزنامه نويسي به قدم نيزبه ياري مردم ستمديده يوطنش شتافت. چنانكه مي دانيم مظفرالدين شاه پس از صدور فرمان مشروطيت در 14 جمادي الثاني 1324هجري قمري خود در 14ذيقعده ي همان سال جهان را به درود گفت وآنگاه فرزند وي محمدعلي ميرزاي قاجاربه تخت سلطنت جلوس كرد وازهمان ابتدا، مخالفت با مشروطه ومشروطه خواهانرا آغاز كرد، براي اين كار ميرزا علي اصغرخان امين السلطان (اتابك اعظم)را از فرنگستان فرا خواند و به همدستي وي، به ويران كردن اساس مشروطيت كمر بست .

     چون سران آزاديخواهان روزگار را تيره وتار ديدند و خطرهايي كه مشروطه را تهديد مي كرد مشاهده نمودند، چاره را در دست گرفتن زمام انقلاب و بوجود آوردن يك قدرت ملي وتهييج افكار عمومي و قيام اجتماعي دانسته و براي رهبري انقلاب يك كميته ي سري بنام «كميته ي انقلاب » ازمهمترين و فداكارترين افراد آزاديخواه تأسيس نمودند وبه كارهايي دست زدند و حوادث و وقايعي ايجاد كردند. كه يكي از اعضاي اين كميته « ميرزا علي خان دهخدا » بود.

     جلسات كميته هر نيمه شب در خانه ي حكيم الملك واقع در خيابان پستخانه تشكيل مي شد و قبل از طلوع آفتاب اعضاي آن متفرق مي شدند.  آنان درباره ي موضوعات مربوط به تقويت مجلس شورا و مشروطيت صحبت مي كردند واگر اطلاعي از اخلال در كار مجلس پيدا مي كردند براي دفع و جلوگيري از آن بوسيله ي كوشش دربين مردم اقدام مي كردند و اين حوزه را مخصوصاً طوري برگزيده بودند كه از نويسنده ي درجه ي اول تهران يعني ميرزاعلي اكبر خان دهخدا تشكيل مي شد.     دراين جلسات سري بودكه نقشه هاي مبارزه با مستبدين طرح مي گرديدوبالاخره همين جلسه بود كه پس از مدتي تبديل به هسته‎‎‎‎‎‎‎‎‎‏ي اصلي حزب دموكرات ايران گرديد .به تصميم و رأي همين كميته ها بود كه عباس آقاي تبريزي جلو در ورودي مجلس شوراي ملّي  ميرزا علي اصغر خان امين السلطان را به گلوله بست و حيدر خان  عموغلي و ديگر يارانش به طرف كالسكه ي محمدعلي شاه نارنجك پرتاب كردند.

      باري، سرانجام در كودتاي جمادي الاول 1326ه.ق روزنامه صوراسرافيل تعطيل شد. روزنامه ي صوراسرافيل تا نزديكي بر انداخته شدن مشروطيت و مجلس ملّي يعني تا سه روز قبل از توپ  بستن مجلس داير بود. ولي به نهايت شدت مورد بغض و خصومت دربار و مستبدين شده بود، تا جايي كه از 7-8نفري كه محمد علي شاه در اوايل جمادي الاولي سال مزبور تسليم يا تبعيد آنها را خواست يكي ميرزا علي اكبر خان دهخدا بود.

      شب قبل از به توپ بستن مجلس، دهخدا وساير دوستانش كه مورد غضب شاه قرار گرفته بودند، در صحن عقبي مجلس در يك اتاق مخفي شدند و بعد ازگذشت دو وسه ساعت ازشب دهخدابه منزل يكي ا زدو ستانش رفت. روز تخريب مجلس ، دهخدا از در عقبي منزل دوستش به خانه ي ميرزا علي روحاني پناه برد و تا شب آنجا ماند و اوايل شب به زحمت به سفارتخانه ي انگليس ( كه خالي از اعضاي سفارت بود زيرا كه در قلهك بودند )  رفت و 25  روز در آنجا بود و بعداً او را  از ايران تبعيد كردند.

     دهخدا در پاريس با مرحوم علامه ي قزويني معاشر بود آنگاه به سويس رفت و در ايوردن سويس نيز سه شماره از صور اسرافيل را منتشر كرد، سپس به استامبول رفته و با ياري گروهي از ايرانيان كه در تركيه بودند روزنامه ي سروش را به زبان فارسي انتشار داد كه در حدود پانزده شماره انتشار يافت.

     پس از آنكه مجاهدان تهران را فتح كردندو محمد علي ميرزا خلع گرديد. دهخدا از تهران و كرمان به نمايندكي مجلي شوراي ملّي انتخاب شدو به استدعاي آزادگان وسران مشروطيت از تركيه به ايران باز آمده و به مجلس شوراي ملّي رفت.

     با آغاز جنگ جهاني اول قشون روسيه از قزوين به طرف تهران حركت كرد و تا كرج پيش آمد. ملّيون ايران از بيم قشون روس به قم مهاجرت كردند و چون همه جا قشون روس را در تعقيب خود ديدنداز قم به اصفهان و از اصفهان به كرمانشاه رفتند واز آنجا نيز از بيم قواي روس گروهي به خارج ايران و جمعي به ايل بختياري پناه بردند. دهخدا جزو گروه اخير بود كه تا پايان جنگ در ميان بختياري ها ماند.

     پس از جنگ، دهخدا، به تهران بازگشت و از كارهاي سياسي كناره گرفت و به كارهاي علمي وادبي و فرهنگي پرداخت و مدتي رياست دفتر وزارت آموزش و پرورش و رياست تفتيش وزارت دادگستري و رياست  مدرسه ي علوم سياسي وسپس رياست مدرسه ي عالي حقوق وعلوم سياسي

تهران را پذيرفت و از آن پس به مطالعه و تحقيق و تحرير تأليفات و مصنفات اجمند خود پرداخت .

     با آغاز دولت ملّي دكتر مصدق  دهخدا  دوباره به  صحنه ي مبارزات سياسي كشيده مي شود. دردفاع از وي مقاله مي نويسد، مصاحبه مي كند و از وي به عنوان نابغه ي شرق سخن مي گويد. امّا پس از كودتاي 28 مرداد 1332 در جستجوي شهيد حسين فاطمي به خانه اش مي ريزند، زندگيش را بهم مي زنند ، بخاطر ستايش از شخصيت دكتر مصدق، نان “بخور و نميرش”را قطع مي كنند، به محاكمه اش مي كشند،زجر و آزارش مي دهند. در دفتر دادستاني ارتش، شبانگاه 25 مهرماه 32 بر اثر پرخاش و رفتار دور از ادب دادستان به حال اغماء مي افتد، جسد نيمه جان  دهخدا  را  نيمه هاي شب مي آورند و در دالان خانه اش رها مي كنند و مي روند. خدمتگذار خانه كه براي تجديد وضو واداي فريضه ي سحرگاهي از اطاقش بيرون مي آيد پيكر نيمه جان  دهخدا  را مي بيند، سراسيمه  اهل خانه را خبر مي كند، پيرمرد  را مي برند و در بسترش مي خوابانند. بر اثر اين رفتار دژخيمانه به سختي صدمه مي بيند. بيماري «تنگِ نفس» وي دوباره باز مي گردد، پيرمرد كه فرسوده رنج و كار و مبارزه ي ساليان مي بود، در زير ضربات مداوم بكلي از پاي درمي آيد، در يك كلمه، با كودتاي 28مرداد «دق مرگ» مي شود.                        

      آخرالامر از پس 77 بهار و خزان كه بر وي مي گذرد، عمر پربار وبركتش به پايان مي رسد، هزار دستان ادب فارسي، بعد از ظهر روز دوشنبه هفتم اسفند ماه 1334 روي در نقاب خاك و خاموشي مي كشد و به ابديت مي پيوندد. جنازه ي دهخدا را در بامداد  چهارشنبه به شهر ري مشايعت مي كنند و درابن بابويه در مقبره ي خانوادگي به خاك مي سپارند.

    صبح وقتي دانشجويانِ استاد به دانشكده ي ادبيات رفتند فراش دانشكده به آنها مي گويد: برويد با دمتان گردو بشكنيد امروز آقاي دكتر معين نمي آيد. وقتي علت آن  را مي پرسند به سادگي مثل اينكه  هيچ  اتفاقي نيفتاده است ؛

مي گويد: آخر ديشب آقاي دهخدا مرحوم شده. دانشجويان استاد بهت زده شدند و نمي توانستند غم بزرگ مردي كه ديگر نبود وشادي كوچك كلاسي كه آن روز تشكيل نمي شد را تحمل كنند.

    زمزه مرگ او بسي زود درهمه جا پيچيد. صبح، باران ريز پردامنه اي آغاز شد بچه ها تك تك جمع شدند، جلو خانه وهشتي خانه ي پيرمرد پرشد، پر از بچه ها، پر از دانشجويان آن روز دانشگاه. ودر ميان همه هيچ چهره ي آشنايي از رجال آن روز و استادان  عالي مقام دانشكده ي ادبيات ديده نمي شد. شايد  لزومي نداشت كه مقامات، روز خود را براي تشييع جنازه ي يك مرد پر از حماسه و سربلندي، به دردسرهاي بزرگ بيندازند. از ميان استادان دانشكده فقط مدرس رضوي و دكترصديقي را بخاطردارم كه به خانه ي دهخدا آمده بودند.

    نزديك ساعت ده بود كه جنازه را حركت دادند، تابوت كوچكي جسم فرسوده و خاموش مردي را در خود گرفته بود وبه دنبال تابوت چشمهاي پر ازاشك و سرخ دكتر معين ديده مي شد و باران ريز و سخت همچنان باريد تا نزديك لاله زارنو جنازه روي دوش دانشجويان حمل شد و هيچ يك از رجال با اتومبيل هاي بزرگ وكوچكشان به دنبال جنازه نيامده بودند و بچه ها هر كدام بوسيله اي خودشان را به آرامگاه رسانيدند. آرزوي اوبرآورده شده بود. درخت هاي جوان به دنبال درخت پيري كه ديگر نبود حركت مي كردند او هم همين را مي خواست .

   نماز ميّت را در زير باران تندي برگزار كردند. مردي خفته بود كوچك اندام و در هم فشرده در واپسين جامه ي خويش، جامه اي سفيد بمانند قلبش.

و آسمان آهسته آهسته مي گريست.

    گوركن لحد مي ساخت و قاريان گرسنه، كلمات نامفهومي را از قرآن زير لب زمزمه مي كردند و اندوه، قلبها را مي فشرد و نزديك ساعت يك  بعدازظهرهمه چيز براي جسم خاكي او تمام شد.يك سطل آب ،چندين دست كه روي خاك نمناك دراز شد وحمد و سوره هايي كه براي آسايش او برلبها جاري بود و همه چيز از همان روز آغازشد براي روح اووكاربزرگي كه او كرد ويادگاري گرانبها كه براي مردم وطنش بجاي گذاشت.

 

سبك اشعار و نوشته هاي دهخدا

     دهخداي آزاده، شاعر، نويسنده، مجاهد، روشنفكر، استاد دانشگاه، زبان شناس، محقق، مترجم، مرد سياست و ادب، انساني است چند بعدي، عميق و متواضع وكوشا كه ما تنها به تصوير چهره ي شاعري او مي پردازيم.

    اشعار دهخدا را مي توان به سه قسم تقسيم كرد :

1- اشعاري كه به سبك متقدمان سروده.

 بعضي از اين نوع داراي چنان جزامت و استحكامي است كه تشخيص آنها از گفته هاي شعراي قديم دشوار مي نمايد.

2- اشعاري كه در آنها تجدد ادبي  بكار رفته است و شايد مسمط «اي مرغ سحر! چو اين شب تار..» او را بتوان نخستين نمومه ي شعر نو بشمار آورد.

3- اشعار فكاهي كه تعمداً به زبان عاميانه پرداخته است.

استاد غالباً اظهار مي دارد :« من گاهي تفنن را شعري ساخته و براي دوستان خوانده ام. دوستان من از نظرحجب يابه ملاحظاتي نخواسته اند درباره كيفيت اين اشعار اظهار نظر كنند. من خود نمي دانم كه اين گفته ها شعر است يا نظم، قضاوت اين امر با خواننگان است.»

    قضاوت دهخدا نسبت به شعرش، قضاوت شاعرو هنرمندي راستين است. اين سيره ي دانشمند وهنرمندي حقيقي است كه برخلاف مدّعيان كه همواره درباره ي خود هياهو مي كنند اين چنين شكسته نفسي مي كند و به تواضع سخن مي گويد.

    به داوري نشستن درباره ي شعر دهخدا به اسناد حرف وسخن وي كاري كه بسياري از معاصران ما مي كنند  ايجاب مي كندكه نقيض آن را نيز باور بداريم؛ يعني اگر كسي خود را شاعري بزرگ خواند، سخن وي را بر مبناي ادعاي او بپذيريم و البته، اين كاري است كه  عقل سليم از پذيرفتن آن سرباز مي زند.

    دهخدا، شاعري را با سرودن شعرهاي عاميانه آغاز مي كند، امّا بعد از كودتاي  1299 هجري خورشيدي كه به علت تغيير جو سياسي، شعر دوران مشروطيت، از سادگي وصراحت بركنار مي ماند واندك اندك و به سال هارمزگرا مي شود، شعر دهخدا نيز، بالطبع متغيير ومتحول مي گردد وازآن پس ديگر ، دهخدا، شعرهايي صريح، به گونه ي « خاك بسرم بچه بهوش آمده»«مردود خدا رانده ي هر بنده آكبلاي» و« وصف الحال لوطيانه » نمي سرايد.

شعر دهخدابه قلمرو صورخيال رخت مي بندد و جاخوش مي كندو آرام آرام به دگرديسي تن در مي دهد و تبديل به شعر اديبانه مي شود.در ديوان دهخدا، سه نمونه شعر عاميانه ـ يك مسمط دو مثنوي ـ وجود دارد. دهخدا شاعري است صادق و صميمي. او در تصوير آدميان و آفريدن فضاي كلي شعر و القاي معني و مفهوم آن چيره دست و استاد است.

    تازگي هايي كه در شعرهاي عاميانه دهخدا به چشم مي خورد عبارت است از :

    نخست ـ در نحوه ي ارائه معني است، در برداشت و در آمد سخن و غيره كه كم و بيش جديد است.

    دوم ـ خود معني و اغراض شعر او است در آنگونه شعرهايش.

    سوم ـ زبان و جنبه ي لفظي كار اوست كه تازگي بيشتر دارد و در عين حال با جرأت بيشتر از بعضي پيشينيان خود، مثل  قائم مقام و يغماي جندقي و معاصران مثل ايرج كار كرده.

    چهارم ـ جوازي است كه او به عنوان يك استاد مسلّم وبي معارض شعر ما داده است در امر هجاها و تكيه هايي كه هركلمه  دارد در تلفظ  عاميانه و تلفظ ادبي، هنگامي كه به وزن در مي آيد كه در اين خصوص كارش از حيث وزن، آميخته و آلياژي است از عروض و اوزان ترانه هاي عاميانه.

    نمونه تلفظ «خاك» و «بخواب» و مي آيد و غيره در اين دو بيت :

خاك بسرم بچه بهوش آمده

بخواب ننه، يكسر دو گوش آمده

گربه نكن لولو مي آد مي خوره

گربه مي ياد بزبزي رُمي بره

    كه در اين جا كلمات، تمامت و هنجار تلفظ ادبي و تكيه هاي هجايي شانرا ندارند و مصمت ها از اندازه و مدار كشش و قوّت معهودشان منحرف شده اند.

    پنجم ـ به قلمرو هنر جدي وارد كردن تفننات سابقان است دراين موارد.

اشعارعاميانه، شكايتي لطيف وانتقادي تندازبيداديهاوناروائي هاي جامعه است.

    دهخدا شاعري است هوشيار، دلير، مجاهدوخستگي نشناس و آشتي ناپذير. شاعري كه با ظلم و زور، با خرافات مذهبي و اجتماعي، با عقب ماندگي و انحطاط و بي فرهنگي طبقات حاكم زمان خود، با فقر اقطصادي و استبداد سياسي و مذهبي، با استثمار خانم ها و فئودال ها مي جنگند و از هيچ كس و هيچ چيز نمي هراسد و تا پاي جان مبارزه مي كند. قلم در دست او سلاحي است كه با آن به جنگ سياهي ها مي رود.

    دهخداي شاعر، يك دنده و انعطاف ناپذير، جزو معدود شاعران دوره ي مشروطيت ايران است كه جهان بيني وجهان نگري روشني دارد.روشن فكري راستين است؛ جناه ها را خوب مي شناسد و درست جبهه گيري مي كند و هرگز دچار احساسات نمي شود و شعار نمي دهد. دهخدا دردشناسي حقيقي است. ريشه هاي درد را در مي يابد و به درستي نشان مي دهد، هرگز فريب نمي خورد و اشتباه نمي كند.

قالب هاي شعر دهخدا  

   قالب هاي شعري دهخدا همان قالب هاي شناخته شده و معهود شعر فارسي است. دهخدا شعر هايش را در قالب هاي  مثنوي،  غزل،  مسمط، قطعه، دوبيتي و رباعي سروده است. نهايت اينكه به اعتقاد ما در مصنوي و قطعه و مسمط ورزيده تر و موفق تر است.

    دهخدا در شعرهاي اديبانه اش بيشتر از تمثيل و مثل، قصه هاي عاميانه، كلمات قصار بزرگان، آيات قرآن و روايات و احاديث اسلامي سود جسته و از اين رهگذر است كه شعرش سنگين و گرانبار و بيشتر كلامش براي مردم كوچه و بازار مشكل و نامفهوم  شده است.  دهخداي شاعر هيچ  اشاره يمستقيم به وقايع و حوادث زمان زندگي خود نكرده بلكه مفاهيم ذهني خود را    به طور غيرمستقيم بيان و تصوير كرده و اين كار بر تأثير و گيرايي شعرش افزوده است.

    مضامين شعر دهخدا، همان مضامين كلي شعر دوره ي مشروطيت ايران است؛ وطن پرستي، داد خواهي، مبارزه عليه خائنان وطن، آزادي خواهي و مردم دوستي، رسوا كردن ظالمان و جباران و حاكمان نالايق، تهييج و بيداري و هوشياري مردم، حمله به تعصبات عامه، مبارزه با زاهد نمايي و زهد فروشي و ريا و دورويي و مضاميني از اين دست.

    دهخدا علاوه بر شعرهايي كه در آنها به طرح مسائل زمان خود پرداخته، شعرهايي نيز سروده كه حاصل تأملات و تفكرات اوست.يكي از اركان اصلي شعر دهخدا و بارزترين ويژگي هنر وي، طنز تلخ و گزنده ي او است كه در مثنوي هاي « ان شاء اللّه گربه است » ،« در چنگ دزدان » ، «دانم! دانم! » ، « آب دندان بك » ، « خيز وخرخر كشد بچشم ببين!» و در قطعه « بهترين كار خواجه » چهره مي نمايد.

    گذشته از طنز، هزل، هجو و شوخي (يا فكاهي) هم در اشعار دهخدا به چشم مي خورد. كه در هر كدام به ترتيب به موارد زير اشاره مي كرد:

 طنز:     انتقاد اجتماعي، در جامه ي رمز وكنايه، با رعايت وحفظ جنبه هاي هنري و زيبايي شناسي.

هزل :    انتقاد از پديده هاي گوناگون اجتماعي در جامه ي شوخي و مسخرگي، همراه با نيش قلم و زخم زبان، با وضوح و صراحت بيشتر، آميخته با ذوق و استعدادي كه آن را از هجو ودشنام متمايز مي كند.

هجو:     بدگويي ازكسي ودشنام دادن ومسخره كردن او به سبب انگيزه هاكم و بيش خصوصي بدون رعايت هيچ هنري واحتمالاً ذوقي.

فكاهي :     شوخي و خوشمزگي، آنچه مردم را به خنده بيندازد.

    ازمسمط هاي شيواي زبان فارسي، مسمطي است كه دهخدا در رثاي دوست  و همفكر آزاده ي خود  ميرزا  جهانگير خان  شيرازي معروف به « صوراسرافيل » سروده است.

    اين شعر در حقيقت وصيّت نامه دهخدا است به نسل هايي كه بعد از او به دنيا مي آيند. نسل هايي كه به قول دهخدا كودكان دوره ي طلايي خواهند بود. در اينجا به دو وسه قطعه از اين مسمط اشاره مي كنيم :

     اي مرغ سحر! چو اين شب تار

     بگذاشت ز سر سياهكاري 

     وز نفحه ي روح بخش اسحار

     رفت از سر خفتگان خماري

     بگشود گره ززلف زرتار

     محبوبه نيلگون عماري

     يزدان به كمال شد پديدار

     و اهريمن زشتخو حصاري

     ياد آر زشمع مرده، ياد آر!

***

     اي مونس يوسف اندرين بند!

     تعبير عيان چو شد ترا خواب

     دل پر زشعف، لب از شكر خند

     محسود عدو، به كام اصحاب

     رفتي بر يار و خويش و پيوند

     آزاده تر از نسيم ومهتاب

     زان كو همه شام با تو يك چند

     در آرزوي وصال احباب

     اختر به سحر شمرده، ياد آر!

***

     اي هم ره تيه پور عمران

     بگذشت چو اين سنين معدود

     وان شاهد نغز بزم عرفان

     بنمود چو وعد خويش مشهود

     وز مذبح زر چو شد به كيوان

     هر صبح شميم عنبر وعود

     زان كو به گناه قوم نادان

     در حسرت روي ارض موعود

     بر باديه، جان سپرده، ياد آر!

***

     چون گشت زنو زمانه آزاد

     اي كودك دوره طلايي !

     وز طاعت بندگان خود شاد

     بگرفت ز سر خدا، خدايي

     نه رسم ارم، نه رسم شدّاد

     گل بست زبان ژاژ خايي

     زان كس كه ز نوك تيغ جلاد

    مأخوذ به جرم حق ستايي

    تسنيم وصال خورده، ياد آر!

***

    اگر بخواهيم اين شعرگويارا ازلحاظ قالب بررسي كنيم، نخستين شعرفارسي است كه آثار مشخص اشعار اروپايي را دارد و نه تنها صورت جديدي در ادبيات منظوم ايران بوجود آورده، بلكه از جهت  سمبوليسم عميق ولحن استوار خود  شايان توجه است؛ اين مسمط حزن انگيز كه  درد و رنج حس نفرت و انزجار شاعر را در حق قاتلان  دوست ديرين  خود  نمودار مي سازد، چنانكه گفتيم از حيث سبك و قالب و قافيه بندي، در ادبيات ايران  بدعت تازه اي گذاشت و پاي از چهار ديوار افكار و انواع مرسوم شعر قديم بيرون نهاد.

    چون قطعه مسمط دهخدا هم از حيث شكل وهم از حيث مضمون و طرز بيان در ادبيات ايران بي سابقه بود در آن هنگام بسيار پسنديده افتاد  و بعد ها  نظاير زياد بر آن ساختند؛ از اين جهت دهخدا را هم بايد در تحول نثر فارسي وهم در پيدايش شيوه هاي نو در شعر ايران از پيشوايان دانست.

    در اشعار غزل گونه،  دهخدا، مردم وطنش را به رستاخيز و مبارزه عليه وطن فروشان و بي وطنان  تهييج  مي كند. به آنان درس آزادگي مي دهد و يادآورشان مي شود كه زماني چه بوده اند و امروز در كجا هستند.غزل او با آرزوي وصال دلدار آغاز ميشود امّا بعد از آن سخن را به مسائل اجتماعي و سياسي مي كشاند. اشعار غزل واره او، وحشت ونفرت شاعر را از جنگ و جنگ افروزان به آساني مي توان دريافت.

 

آثاردهخدا :

ترجمه

1- ترجمه ي عظمت و انحطاط روميان. تأليف منتسكيو.

2- ترجمه ي روح القوانين. اثر منتسكيو.

اين دو اثر تاكنون چاپ و منتشر نشده است.

 

فرهنگ

1- فرهنگ فرانسه به فارسي : شامل لغات علمي، ادبي، تاريخي، جغرافيايي و طبي زبان فرانسه با معادل آنها در زبان هاي فارسي و عربي.

2- لغت نامه : فرهنگي است بزرگ و يا بزرگترين فرهنگ فارسي كه تا امروز تأليف و منتشر شده است. دهخدا در حدود چهل سال از عمر خود را صرف تهيه يادداشت هاي اين كتاب كرد و خود در تنظيم، تأليف ونظارت بر چاپ قسمتي از مطالب آن دخالت داشت. 

    دقت در فرهنگ هاي فارسي، دهخدا را متوجه ساخت خطاهاي موجود در فرهنگ هاي فارسي از فرهنگي به فرهنگ ديگر منتقل شده و غلط خواني و غلط نويسي كاتبان نيز مقداري بر غلط ها افزوده است. دهخدا براي اينكه كار خود را بر پايه ي دقيق علمي استوار سازد، نخست به خواندن متنهاي نظم و نثر پرداخت و لغت ها و تركيبها را علامت گذاري كرد. در ابتدا خود او و سپس عده اي دستيار به راهنمايي او اين كلمات را روي برگه هاي كوچك نوشتند. اين يادداشت هاي انبوه كه در دوران زندگي وي به صورت « الفبايي » و شمار آن از سه ميليون بيشتر است، ماده ي نخستين لغت نامه را تشكيل مي دهد.

    لغت نامه ي دهخدا در حدود دويست هزار (عنوان) لغت را دربردارد ،  بيشتر اين لغت ها مستند به شاهد هاي متعدد است، از آوردن اين شاهد ها، علاوه بر روشن ساختن معني لغت، دو نكته ي ديگر نيز در نظر بوده است، يكي آنكه سير تاريخي كلمه نشان داده شود، ديگر آنكه تحول معني آن درطول تاريخ زبان دري روشن گردد.

    علاوه بر لغات درحدود دويست هزار اعلام جغرافيايي و تاريخي نيز در اين كتاب آمده است. پس لغت نامه بدون احتساب تركيباتي كه درذيل بسياري از لغات آمده، حاوي چهارصدهزار عنوان است. چاپ اين مجموعه ي بزرگ در بيست و پنج هزار صحفه ي سه ستوني با حروف ريز و قطع و ريزي كامل خواهد شد.

 

ترجمه ي احوال

    شرح حال ابوريحان محمد بن احمد خوارزمي بيروني كه مقارن هزاره ي تولد بيروني تأليف و بجاي پنج شماره ي مجلّه ي آموزش و پرورش از انتشارات اداره كل نگارش وزارت فرهنگ در مهر ماه1324 منتشر گرديده سپس عين آن در لغت نامه تجديد طبع شده است.

 

تصحيح وتحشيه

1- ديوان ناصرخسرو : يادداشت هاي دهخدا درتصحيح اشعار وبعض نكات با مقدمه اي دلكش از صفحه 619 ديوان ناصرخسرو چاپ شده است.

2- ديوان سيّد حسن غزنوي : تصحيحات دهخدا در صفحات 361-376 كتاب مزبور چاپ آقاي مدرس رضوي مندرج است.

3- ديوان حافظ : مرحوم دهخدا يك بار ديوان حافظ چاپ خلخالي را پس از طبع و انتشار تصحيح كردند. بار ديگر ديوان خواجه مصحح علامه محمد قزويني را پس از انتشار تصحيح نمودند. يادداشت هاي دهخدا بر چاپ قزويني به همت دكتر معين در مجله دانش سال دوم شماره هشتم به طبع رسيده است.

4- ديوان منوچهري : ديوان منوچهري را دهخدا از روي قريب بيست نسخه خطي وچاپي تصحيح كرده اند. اين يادداشت هاي متعدد و متفرق هنوز جمع آوري وچاپ و منتشر نشده است.

5- ديوان فرخي سيستاني : ديوان فرخي را استاد علامه از روي نسخ متعدد خطي وچاپي تصحيح كرده اند. اين يادداشت ها نيز چاپ ومنتشرنشده است.

6- ديوان مسعود سعد : قسمتي از ديوان مسعود سعد سلطاني را نيز دهخدا تصحيح كرده اند كه تاكنون به چاپ نرسيده است.

7- لغت فرس اسدي : تصحيحات لغت فرس اسدي به قلم استاد دهخدا درطي سال هاي متمادي درحواشي دونسخه چاپ پاول هرن و چاپ مرحوم عباس اقبال يادداشت شده .. قسمتي از اين تصحيحات در مجلّه يغما و مجله دانش به طبع رسيده است.

8- ديوان سوزني سمرقندي : در كتابخانه استاد ( كه اكنون متعلق به سازمان لغت نامه است ) نسخه اي از ديوان سوزني سمرقندي است كه تمام آن را تصحيح كرده اند.

9- صحاح الفرس : آقاي عبدالعلي طاعتي يادداشت هاي علامه دهخدا را طي كتاب خود با ذكر مأخذ وارد كرده اند.

10- ديوان ابن يمين : نسخه مصحح استاد دهخدا اكنون در كتابخانه مجلس شوراي ملّي است و مرحوم رشيد ياسمي در ترجمه احوال ابن يمين از اين كتاب استفاده كرده است.

11- يوسف وزليخا : استاد دهخدا يوسف و زليخاي منسوب به فردوسي را تماماً تصحيح و تشحيه كرده اند. اين كتاب هنوز چاپ ومنتشر نشده است. 

 

مجموعه ي مقالات

     مقالات اجتماعي وسياسي علامه بنام چرندپرند و همه ي سر مقاله هاي روزنامه ي صور اسرافيل چاپ تهران، جمعاً سي ودو نمره و صوراسرافيل چاپ ايوردن سويس جمعاً سه نمره و روزنامه سروش طبع استانبول جمعاً چهارده نمره و ايران كنوني چاپ تهران (مقالات فكاهي) و آفتاب و چند مقاله در روزنامه شوري چاپ تهران طبع شده است. بخشي از اين مقالات، بويژه «چرندپرند» به همت استاد دكتر دبيرسياقي به تازگي چاپ و منتشر شده است.

 

امثال وحكم 

    مرحوم اعتماد الدوله قراگزلو وزيرمعاونت وقت ازاستاد دهخدا درخواست كرد امثال و حكم را از يادداشت هاي لغت نامه مجزا كند و جداگانه منتشر سازد. استاد نيز موافقت كرد و ازميان يادداشت هاي خود آنچه مثل، حكمت، اصطلاح و حتي اخبار و احاديث بود بيرون كشيد و مجموع را بنام « امثال و حكم » در چهارده مجلّد در تهران به طبع نرسيده است.

 

پندها و كلمات قصار 

    استاد  دهخدا  مجموعه اي دارد شامل جمله هاي كوتاه و حاوي مطالب فلسفي و اخلاقي نغز به سبك پندهاي لاروشفوكو. اين مجموعه تاكنون به طبع نرسيده است.

 

ديوان دهخدا

     يكي ديگر از آثار مهم دهخدا ديوان اوست.به اميدي روزي كه مجموعه ي پژوهشهاي استاد دهخدامنتشرشود ودوستداران فرهنگ وادب ايران از سرچشمه ي دانش والاي وي سيراب گردند.

 

گذري بر « چرندپرند » دهخدا

    « چرندپرند » دهخدا آيينه ي تمام نماي اجتماع آن روز ايران است. خواننده با خواندن« چرندپرند »باورمي كند كه تاريخ راستين هر ملّت ادبيات اوست.

    نثر « چرندپرند » ساده، صميمي، نرم و آشنا و پرخون و پرتحرك است. دهخدا در « چرندپرند » از آنجا كه مخاطبانش عامه و انبوه مردم اند، به زبان ايشان سخن مي گويد. ازاصطلاحات، تشبيهات، استعارات، كنايات، مثل ها، متلك ها، دشنام ها، باورها، تكيه كلام ها و شعرهاي آنان مدد مي گيرد و نثر رنگين و متموّج خود را مي آفريند، كلمات و اصطلاحاتي كه تا زمان دهخدا راهي به قلمرو و نثر فارسي نداشتند و از اين رو دهخدا را از جمله ي پيشگامان و پيشاهنگان نهضت گرد آوري وعنايت به فولكلور يا فرهنگ مردم دانست و كوشش او را در پاسداري از گنجينه ي غني و متنوّع فرهنگ عوام پاس بسيار داشت.

    دهخدا در « چرندپرند » با هوشياري  و دليري و صميميت و صداقتي شگفت انگيز با سلاح طنز و تمسخر به جنگ مفاسد ونابساماني هاي اجتماع زمان خود مي رود و از غارت وچپاول خان ها و فئودال ها، از شوربختي كشاورزان ايراني، بيداد و تجاوز و قتل و غارت مردم بي دفاع بوسيله عمّال حكومت استبدادي، به آتش كشيده شدن كشتزارها و روستاها و ويران شدن قنات ها وكاريزها بوسيله ياغيان و سركشان، به اسارت رفتن زنان و دختران ايلات و عشاير،گرسنگي، بيماري، فقر وبي سوادي وبي بهداشتي و بي فرهنگي عمومي، سيل و وبا وگراني و قحطي وخشكسالي و بيماريهاي قرون وسطايي، مثل سرخك وآبله مرغان وتراخم، افيون زدگي توده هاي بي خبرمردم، احتكارگندم و ارزاق عمومي، ريا و دورويي روحاني نمايان، بيكارگي و متخواري و سربار بودن بعضي قشرهاي اجتماعي، وطن فروشي و بيگانه پرستي برخي از رجال دولت، بيكاري مردم شهرنشين، عدم امنيت اجتماعي، ناداني و اسارت زن ايراني،خرابي جاده ها وراههاي مملكت،رشوه خواري، جهل وتعصب عامه مردم، نفوذ و مداخله بيگانگان درامور كشورو ضعف حكومت مركزي جهل  وناآگاهي زمامداران وقت ازاوضاع دنيا ومسائلي ازاين دست سخن مي گويد و انتقاد مي كند.

    دهخدا مسائل را ازجزئيات آغاز مي كند تا به اصل مطلب مي رسد آنگاه با دقت و موشكافي به تجزيه و تحليل  آن  مي پردازد و ريشه هاي  درد را به درستي نشان مي دهد.

    داريوش آشوري مي نويسد:«چرندپرندعالي ترين سلسله مقاله هاي طنزآميزسياسي عصر انقلاب مشروطيت، هنوز هم بهترين نوشته هاي طنزآميز سياسي زبان فارسي است و در نوع خود در سراسر ادبيات فارسي بي نظي.»

    دكتر عبدالرحيم احمدي ( ا. اميد‌ ) مي نويسد : « چرندپرند دهخدا نمونه تازه اي درنثر انتقادي وهجايي فارسي است.نمونه اي كه در آغاز خود ازكمال و پختگي برخوردار است. سلاحي است مؤثردردست نويسنده اي كه ازروي اعتقاد با استبداد عصر خويش مي جنگد. عصر و دوره اي كه به قول خودش، آدم « تا يك فراش قرمز پوش مي بيند دلش مي تپد. »

    در طنز دهخدا هيچ انگيزه ي خصوصي به چشم نمي خورد. انتقاد هجايي درست ترين مفهوم خود را به دست مي آورد. ( تا حد زيادي به كمك همين شيوهاست كه دهخدا فرصت مي يابد با جرأتي در خور ستايش، زبان مردم را با  همه حركت و زندگي اش  وارد  ادبيات كند. )  ريشخند و طنز ظريف 22دهخدا راه را بر هر زشتي بيان و ركاكتي مي بندد.هجاي دهخدا در برابر زورگويان ، صاحب قدرتان و انگل هاي جامعه، بيرحم ورسواكننده و جان شكاف است. اما طنز او دربرابر مردم، ستمديده ها و دربه درها، سرشاراز روح همدردي و مهرباني است. به روشني مي شود ديد  كه او فقط انتقام نمي كشد بلكه آگاهانه دركار نبردي است وبيشتر مي كوشد روشن بيني و پايداري را بر انگيزد. 

    عمران صلاحي مي نويسد :«چرندپرند دخو، به معني دقيق كلمه طنزاست.

يعني هم جهت فكري وسياسي دارد هم ازمسخره بازي به دور است و هم در زير خنده ي  ظاهريش خشمي سازنده به چشم مي آيد. به علاوه از ظرافتي شاعرانه نيز برخوردار است. از همه اينها مهمتر موقيت زماني ومكاني چرندپرند است. مقالات سياسي وانتقادي دهخدا نه تنها نقطه آغازنثر امروز ايران است بلكه آغازگر طنز گزنده و جهت دار امروز ايران نيز هست.

    چرندپرند،اثري است واقع گرا كه با آزادي، زندگي، راستي، مبارزه جويي و زبان و فرهنگ مردم پيوندي عميق و استوار دارد. طنز دهخدا، تيري در تاريكي نبود، هدف داشت و مستقيماً بر هدف نشست. »

در اينجا به نمونه اي ازمقاله ي دهخدا در مجموعه ي « چرندپرند » اشاره مي كنيم:

 

سكتوب يكي از مخدرات

    آي كبلادخو! خدا بچه هاي همه ي مسلمانان را ازچشم بد محافظت كند.

خدا اين يكدانه ي مراهم به من زياد نبيند.

    آي كبلاي! بعد از بيست تا بچه كه گور كرده ام اول وآخر همين يكي رادارم آن را هم باباقوري شده ها چشم حسودشان بر نمي دارد ببينند.

    ديروز بچم  ساق و سلامت توي كوچه ورجه و ورجه مي  كرد، پشت كالسكه سوار مي شد، براي فرنگي ها شعر و غزل مي خواند.

    يكي ازقوم وخويش هاي باباش كه،الهي چشم هاي حسودش درآد، ديشب خانه ما مهمان بود، صبح يكي به دو چشم هاي بچم رو هم افتاد. يك چيزي هم پاي چشمش درآمد خالش مي گويد چه مي دونم بي ادبيست «.. سلام » درآورده.

    هي به من سرزنش مي كنند كه چرا سروپاي برهنه توي  اين آفتاب هاي گرم بچه را ول مي كني توي خيابان ها. آخر چه كنم، الهي هيچ سفره اي يكنانه نباشد چه كارش كنم. يكي يكدانه اسمش با خودش است كه خل و ديوانه است. در هر صورت الان چهار روز آزگار است كه نه شب دارد نه روز. همه ي هم بازي هايش صبح وشام سنگ به درشكه ها مي پرانند، تيغ، بي ادبي مي شود،گلاب بروتانزير دم خرها مي گذارند،  سنگ روي خط واگون مي چينند، خاك به سر رهگذر مي پاشند. حسن من توي خانه وردلم افتاده، هر چه دوا و درمان از دستم آمده كردم، روز به روز بدتر مي شود كه نمي شود.

مي گويند ببر پيش اين دكترمكترها من مي گم مرده شور خودشان را ببرد با دواهاشان. اين گرت مرتها چه دانم چه خاك وخلي است كه به بچم بدهم. من اين چيزها را بلد نيستم. من بچم را از تو مي خواهم. امروز اينجا فردا قيامت. خدا كوروكچل هاي ترا هم از چشم بد محافظت كند. خدا يكيت را هزار تا كند. الهي اين سر پيري داغشان را نبيني. دعا دوا هر چه مي داني بايد بچم را دوروزه چاق كني.اگرچه دست وبال هاتنگ است اماكله قند تراكتورمي شوم روي چشمم مي گذارم مي آرم. خدا شما پيرمردها را از ما نگيرد.

 

تكلمه

    در سال 1353خورشيدي يعني  دو سال پيش به تصادف از يك عشق پاك و افلاطوني استاد گرامي خودمان مرحوم دهخدا آگاه شدم كه هنوز هم پر شكوه به نظر مي آيد. اين عشق نشان دهنده روح لطيف و شاعرانه و در عين حال زنده دلي يك شاعر پير و فرسوده است.

    پيش از اينكه داستان اين عشق را بازگوييم، اجازه بدهيد خيلي گذرا از سن و سال آن مرحوم حرف بزنيم تا ظرافت وشگفتي ماجرا تا حدودي روشن شود. علي اكبر خان فرزند «خان بابا» در سال 1297 ه.ق متولد شد و در سال 1334 خورشيدي مطابق با 1375 هجري قمري وفات يافت. در سال 68 سالگي است كه استاد «عاشق» مي شود و اين عشق تا سال 1331 ادامه مي يابد :

    خانم كه دوره پزشكياري را گذرانده بود به خواست  دكتر سرپرست بخش كه براي دهخدا  احترام فراواني قائل بود، تزريقات روزانه استاد را به عهده مي گيرد. مهرباني و بيمارداري اين دوشيزه كه دختر 18-19 ساله بود كم كم سبب مي شود كه استاد بزرگواردلباخته مي شود ومحبتي پاك وانساني و دور از هر نوع شائبه و هوسهاي جسمي و زميني بينشان ايجاد مي شود كه آن دختر نيز با فداكاري و خدمتگاري بيشتر نسبت به استاد، اين عشق مقدس را به مرحله اعلا مي رساند.

اين دوشيزه كه بعد از چند سال كه شنونده و علاقه مند برنامه هاي راديويي مركز فرهنگ مردم بوده، بالاخره در رديف همكاران اين مركز درآمد. در اسفند ماه 1353 اين دوشيزه و اين همكار عزيز فرهنگ مردم، پرده از اين راز برداشت كه در آن موقع البته به خانه شوهر رفته بود و چند فرزند داشت و حالا هم دارد.

    اين دوشيزه در اولين روزي كه به مركز فرهنگ مردم آمد ضمن بازگويي اين راز چند قطعه شعر هم به من داد كه همگي به خط استاد دهخدا است و خواست كه اصل آنها براي هميشه در گنجينه مركز فرهنگ مردم حفظ  ونگهداري بشود. اين چند قطعه شعرهمچنان كه از ما خواسته شده درحال حاضردرمركز فرهنگ مردم نگهداري مي شود و ازشمار ذخايربا ارزش گنجينه اين مركز به حساب مي آيد. گفتني است كه دو قطعه از اين اشعار بر روي كاغذهايي نوشته شده كه نوع و قطع كاغذ فيشهاي لغت نامه نيز ازهمان نوع است، يعني مي خواهيم بگوييم، استاد در آن ايام هم به دور از كار و فعاليت و يا فكر لغت نامه نبوده است. يكي از اين شعرها، غزل واره اي است كه اين چنين شروع مي شود :

                 به نغزي و نكويي خوي

                 چه بودي گر بُدي چون روي

    همان طور كه ملاحظه مي شود، استاد دهخدا به هنگام نوشتن اين شعر، خواسته و دقت داشته كه نام « محبوب » را در شعر ذكر نكند، طوري كه در حال حاضرشعربه صورت نوشته شده اش كامل نيست.البته اين اشعارونامه ها تا به امروز نه در ديوان دهخدا و نه در هيچ جاي ديگر چاپ و منتشر نشده است.

استاد دهخدا بيت ذيل را هم بعد از امضای خود افزوده است :  

          سود عاشق قطره خون در سويدای دل است

          كانهم آخر ريخت خواهد در سر سودای  ما

 

 

Ali Akbar   Dehkhoda

Mirza Ali Akbar Ghazvini, known as Dehkhoda, the Persian literary scholar, poet, author, and a political and social critic, was born in Tehran circa 1879 (1297HG). He came from a traditional land-owning family in Ghazvin, but his father, Khan Baba Khan Ghazvini, had moved the family to Tehran not long before Dehkhoda was born and died when the boy was only nine years old.

Dehkhoda studied theology and Islamic law and literature under the tutelage of Shaykh Gholam-Hossain Borujerdi, but was also influenced by the liberal attitude and teachings of his neighbor, Shaykh Hadi Najmabadi. On December, 1899, Dehkhoda enrolled in the School of Political Science (Madreseh Olumeh Siasi) which had just been established primarily to educate the sons of aristocracy for later careers in the government. According to Dehkhoda's classmate and friend, Abdollah Mostofi, the initial enrollment was 16 students though apparently more enrolled later, and the Minister of Foreign Affairs, Moshir-al-doleh and his secretary Moshir-al-Molk lectured at the school. After completing his studies, Dehkhoda was retained as a secretary by the Ghajar dignitary and ambassador to Balkan countries, Mo'aven-al-doleh Ghafari ( later Ahmad Shah's Foreign Minister in 1915), a man of substantial means. Around 1903, Dehkhoda accompanied Ghafari on a mission to Europe where he traveled and studied for the next two years, primarily in Vienna, Austria

During this period, Dehkhoda continued studying French which he had first seriously pursued under Dr Morrel while a student in Iran. As a quite observant student and traveler, Dehkhoda also became familiar with the modern European society which was undergoing a major technological and social transformation at the time. He also became familiar with the liberal democratic ideas which had taken roots in parts of Europe and possibly German and East European social democratic ideas given the fact that Vienna was home to many exiles and itself among the centers of social democratic movement.

These observations combined with his steadfast and ceaseless love for the Persian language, which lasted throughout his life, motivated him to seek change and progressive reforms upon his return to Iran. This is manifested by his support for educational reforms; land distribution; establishment of a modern literary style in Persian writing; his monumental Persian Encyclopedia, Loghat-nameh, and above all, his prominent role in the Constitutional Movement which aimed to end the Ghajar despotism and establish democratic institutions in Iran.

Dehkhoda's return to Iran, in 1905, coincided with the Iranian Constitutional Revolution (Enghelab-e Mashroteh) and he soon became an important participant in that movement. His literary and commentary work began with his collaboration with Sur-Esrafil newspaper founded by Mirza Jahangir Khan Shirazi, known as Sur-Esrafil, and Ghassem Khan Tabrizi. Dehkhoda wrote a satirical political column titled Charand o Parand (Nonsense ) under the name Dakho which became quite popular and controversial.

During this period, Sur Esrafil, founded in 1907, played an important role in the political scene by supporting the Constitutional Movement and the paper ran many articles which were aimed at exposing the despotism, dependency, and corruption of the monarchy and the traditional views of the reactionary clergy. The paper was among the first to use ordinary language of the common people in place of the traditional didactic and flowery literary approach popular at the time among the literary circles and men of erudition. It identified with the masses and it could be understood by them and in this sense, it did not only play an important political role but also one of literary significance by establishing a new and modern style of writing and journalism in Iran. Sur Esrafil was popular newspaper among the people and was the first of its kind to be sold in busy street corners by children and petty city vendors and peddlers."

Dehkhoda's satirical column and his humorous but vitriolic commentaries was one of the reasons for the paper's popularity. According to Mostofi the paper had a circulation of about 20,000. In general Dehkhoda's commentaries dealt with socio-economic and political issues often deriding the Royal Court and the reactionary Shi'a clergy while exposing their tyranny, dependency, and corruption. For this reason, both Sur-Esrafil and Dehkhoda provoked the wrath of the Court and the clergy for which Sur-Esrafil eventually paid with his life.
Dehkhoda's reform minded ideas soon made him a target of the reactionary clergy. Among these were his support for educational reforms and land distribution, both of which threatened the clergy as major landowners and the main influence and players in an anachronistic system of education. At the time, the reformists were just beginning to demand and institute changes in the system of education which was essentially based on private schooling, often taught by a clergy, with the skills of writing and reading learned through Quranic readings, advancing to studying Islam, Islamic jurisprudence (Figh-h) accompanied with limited instruction in math, history and literature.

These reforms were led by Mirza Hassan Roshdieh with the first modern schools (Dabestans or Madreseh in Arabic), using blackboards, instruction books and maps, opening in Tabriz (circa 1887 or 1267HS) and Tehran (circa1898 or 1276HS), and later serving as model schools for the establishment of modern education in Iran. The clergy considered these schools as undermining Islam and they were routinely attacked by thugs dispatched by the clergy burning and destroying the books and supplies and shutting down the school.

Both the clergy and the monarchy had vested interests in preserving the status quo. They both controlled vast amounts of fertile land under a feudal system of production and management; exercised a considerable power and control over the Iranian society mired in corruption and frequent manipulation by foreign interests, particularly Britain and Russia; and they both demanded blind obedience. For this reason, a good portion of the clergy sided with the Monarchy, resisting change and considered reforms as heretical measures instigated by BAbis (Baha'is) and Western stooges. Among these was the powerful Mollah, Shaykh Fazalah Nori, who preached publicly that modern education and educating women was BAbi (alluding to Baha'is) conspiracy realizing well that it would undermine the clergy's power and income. Although there were some pro-Constitution clergy, the majority of the clergy considered the Constitution as a western idea in conflict with Shari'at, and Nori's views were also supported by the leading clergy in Najaf, the Shi'a holy city in present Iraq. Dehkhoda's satirical pieces ridiculing these views and attacks on Nori and his ideas led to the temporary banning of the newspaper Sur-Esrafil. The outright attack on the reactionary and manipulative clergy appeared in the fourth issue in a piece titled: "New Apocalypse" (Zohor-e Jadid) where Dehkhoda characterizes these clergy as "false Prophets and fake Imams" and then writes:

"The blessing land of Iran, sees each hour a new Prophet, a new Imam... What is the cause? Whatever the cause [intention] of the instigating claimants, the reception by the public and Iranian people and the cause of its acceptance are: ignorance and the habit of obedience..."

With the bombardment of the Iranian Parliament ( Majlis) by Mohammad Ali Shah, and the temporary setback in the Constitutional Movement, Dehkhoda was forced into exile while his friend and collaborator, Sur Esrafil was executed by the order of the Shah in Bagh-e Shah. Other major leaders of the movement killed or executed by the Shah's order were Malek-al-Motekalemin, Judge Ardaghi Ghazvini and Seyed Jamal-aldin, the father of Jamalzadeh.

While in exile, first in Paris and then to Switzerland, Dekhoda with the aid of other Iranian exiles in Paris such as Abolhassan Pirniya and Mo'azed al-Saltaneh published three additional issues of Sur-Esrafil in Yverdon, Switzerland, which according to Mostofi were sent to and circulated in Iran. But poverty and lack of financial means to support himself, not to mention the paper and his political and literary activities, prompted him to eventually go to Istanbul, Turkey. While in the Ottoman Istanbul where many Iranian exiles had gathered, Dehkhoda with the aid of several, such as Mirza Yahya Dolatabadi and Hossain Danesh, launched the newspaper Soroush. With an apparent financial support from several Iranian merchants, approximately fifteen issues of the Soroush were published and sent to Iran, but with the revolutionaries' march on Tehran and the final defeat of Mohammad Ali Shah in 1910, Dehkhoda was asked to return to Iran, having been nominated and elected as a Majlis deputy by the people of Tehran and Kerman. Interestingly, the people of Kerman had never seen Dehkhoda but held him in high steam because of his writings and his taunting of the deputy governor, Nosrat-al-doleh, who was an eighteen year old political appointee despised by the people of Kerman. As a Majlis deputy he was a member of the E'tedali (moderate) wing opposed to the Democrats.

During WWI, Dehkhoda took sanctuary among the Bakhtiaris in the Chahar Mahal area and upon the conclusion of the war returned to Tehran. But with the rise of Reza Khan which led to the dethroning of the Ghajar King, Ahmad Shah, and the establishment of Reza Khan's dictatorship and atmosphere of censorship, Dehkhoda withdrew from public and political life and immersed himself in literary and scholarly work. It was during this period that he undertook the monumental task of writing his Persian Encyclopedia, Loghat-nameh as well as producing other literary and scholarly works on Persian literature and language among which his four volume work, Amssal o Kokm, was well received and saw several editions. He also served as the President of the School of Law and Political Sciences, his alma mater, in 1920s.

After WWII and during the nationalist and democratic movement led by Dr Mossadegh, Dehkhoda briefly returned to the political scene by supporting Mossadegh and was for sometime the member of the Pro-Peace Society (Anjoman-e Havadaran-e Sohl). But with the CIA engineered coup of 1953 which overthrew Mossadegh's democratic government and re-established Mohammad Reza Shah, followed by decades of repression and sever censorship, Dehkhoda returned to strictly literary endeavors which continued for the rest of his life.

Aside from several hundred literary pieces, including poems which deliberately used pure Persian words in Ferdowsi tradition, Dehkhoda's major contribution is his monumental Persian Encyclopedia, Loghat-Nameh. Established at his home located on Tehran's Iranshahr avenue, Dehkhoda attracted a significant number of progressive scholars and linguists to collaborate in the writing of his Loghat-nameh. In those days, Iranshahr was located on the outskirts of the city away from hustle and bustle of the city and mixed noise of automobile and doroshkeh traffic, but Dehkhoda's home was busy with scholarly and intellectual activities. A significant library was built and each person was assigned a special letter of the Persian alphabet or other tasks. By the time of his death in 1956 (Esfand 7 1334), the work had surpassed 80 volumes.

In 1945 Dehkhoda's home was designated as the Dehkhoda Institute. After Dehkhoda's death the Institute was transferred to the Parliament which assumed its responsibility and the administrative duties of Loghat nameh was assigned to Dr. Mohammad Mo'in, one of his assistants and collaborators since 1324(1945), by the Majlis in accordance to Dehkhoda's wishes enunciated in his Will. In 1958, the responsibility of Loghat nameh was transferred to the Tehran University's Literature Department and Dr. Mo'in was appointed as the head of the Dehkhoda Institute. Later, Dr. Mo'in's , an outstanding scholar in his own right, was replaced due to his illness, by Dr. Seyed Jaffar Shahidi as the head of the Dehkhoda Institute. Dr Shahidi had once collaborated with the group with the task of translating Arabic terms into Persian and was also responsible for supervising the publication of Mo'in's own work, Farhang-e Farsi, in 1351(1972). It still continues as a branch of the Tehran University located on Vali Asr Avenue in Shimran.

The establishment of the Islamic Republic brought about a temporary erosion in the Persian consciousness with Arabic words supplanting the Persian terms in both official print and speeches as well as in the media, accompanied by attempts to revise the system of lower education and purges in the academic institutions. But Dehkhoda's Loghat-nameh shall serve many future generations of Iranians and be considered as part of their Persian heritage. It contains the Persian Soul resurrected by a noble Persian who never surrendered nor sold out his soul to the despotic forces, material ambitions, and temptations. May he be remembered by our nation as I remember him: a patriot, a scholar, a democrat, a noble Persian and a man of peace.

 

لطفاً نظرات و پیشنهادات خود را

 

 با مدیریت سایت از طریق پست الکترونیکی؛

 

Email: mahdiyarahmadi@gmail.com

 

در میان گذارید.

 

 

 

+ نوشته شده در  86/11/19ساعت 12:22  توسط مهدي ياراحمدي خراساني  |